همارا
ما عشق را به هیچ گرفتیم پیشتر ، بی فکر روزهای مبادای بیشتر
به شادی های تلخ امروزم: قد کشیده ام از آن روز که ریشه هایم به ریشه هایت دست دادند. حالا من آسمان نشینم و تو هر روز کوتاه تر می شوی... به همسر مهربانم؛ احسان نوری گاهی سر آغاز خوبی ست چشمی برای ندیدن پایی برای نرفتن ، دامی برای پریدن وقتی صدایی نباشد ، بر لب دعایی نباشد حتی خدایی نباشد هرگز برای شنیدن ، بگذار طوفان بگیرد گل غنچه غنچه بمیرد سرشاخه هایم بپوسند در فصل سبزینه چیدن این دره هایی که در توست ، این قله هایی که در من گور هزاران پلنگ است ، داغ هزاران جهیدن دردیم ، زاییده از هم ، زاییده از باور هم چون پیله بر هم تنیدیم من از تو پنهان تو از من این روزهای وحشت و تنهایی جز درد حرف دیگری آیا هست؟ شب ماند و دست سرد و سیه پوشی هر چه دریچه بود به رویم بست من ماندم و تمام سیاهی ها من ماندم و سکوت و دلی پر درد فصل بهار ثانیه هایم را پاییز سرد فاصله ها پر کرد هر چند شعرهای غزل پوشت احساس سبز زنده شدن دارند هرگز نگو دو چشم تو از اندوه غمگین نمی شوند و نمی بارند ای مرد! ما سراچه ی یک دردیم در کاروان سرای زمین پیر ما راویان قصه ی تقدیریم نقال های گوشه نشین پیر ما از تبار آدم و حواییم از نسل عشق و سیب و فریب؛ اما این دل همین که دور شد از اصلش در خود شکست ساده و بی پروا خرده مگیر بر من انده گین بین من و تو فاصله هرگز نیست ما از تبار آدم و حواییم جز عشق چیست حرف دل ما؟ چیست؟
دل عاشق به پیغامی بسازد
خمارآلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضت کش به بادامی بسازد
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
از اون جایی که این روزها بی حد سخت گیرم نسبت به شعرها و نوشته هام و از طرفی دوست دارم به روز شود هر روزم، شعری می نویسم بسیار قدیمی. دستی به روی دست حتی نمانده است
صبر از لبان تو حرفی نخوانده است
ماسیده در تنت ، احساس بودنت
در پای خسته ات ، نایی نمانده است
یک دست شب نشین در صبح کوچه باغ
یک آسمان کلاغ از جا پرانده است
هر چند جاده ها ، این جاده های نحس
تا پرتگاه یأس دل را کشانده است
این روزهای تلخ ، بر دست های تو
جز دست های من دستی نمانده است دوستان عزیز سلام. از استقبال گرم شما ممنون و سپاس گذار هستم. دوستان زیادی از من درباره ی نام وبلاگم پرسش می کنند. در پاسخ به این عزیزان باید بگویم که همارا یعنی همیشه و ابد. امیدوارم به یمن این نام شاعرانگی و شاعر زیستی مان ابدی باشد.
مهربان بمانید.
این روزها منم که توأم یا تویی که من؟ بی پا و بی سریم و بدون لب ودهن من دست می کشم زتو؟ یا تو ز دست من... مثل جدایی کسی از جسم خویشتن؟ فریادها نشسته به قعر سکوت ها حتی سکوت گم شده در پیچ و تاب تن عشقی که وسعتش به بلندای بام ماست پر می کشد دریغ!چو روحی که از بدن... در باتلاق دلزدگی غرق می شویم با کوله بار خاطره بی دست و پا زدن مردن عجیب نیست قرار دوباره ای ست در بی قراری نفسی زیر پیرهن هوا می گیرم از شکاف پرده آرام می گیرم از قژقژ تخت ها بالش ها جفت جفت پر می کشند به هوا می خیزند سقف اتاق می شکافد آسمان ابدی می شود نفس می کشم زندگی می کنم شاید... دوستان عزیز سلام. مدتها بود با خودم فکر می کردم که چقدر بین اهالی شعر و ادبیات فاصله افتاده و با گذر هر یک روز از عمر شعر بین ما اهالی ادب چندین قدم فاصله می افته. یاد پنج،شش سال گذشته ی اصفهان به خیر. هنوز اون موقع ها شاعرا خیلی تمایل نداشتن بشینن کنج اتاقشون و ازگرمای تن رایانه شون حضور همدیگه رو احساس کنن. دوستانی که با من احساس همدردی می کنن قطعا" جلسات شنبه های یوسف خوش نظر، جلسات جمعه های احسان نوری، دوشنبه های خانه ترانه ی مهدی ایوبی و جلسات دیگه ای از این دست رو به یاد میارن و شاید روی لبان شما هم مثل من، لبخند شادی حاکی از تصویر شدن همه ی خاطره های اون سال ها برای ثانیه هایی جا خوش می کنه. دو سالی هست با خودم کلنجار می رم و مرددم که من هم به جمع شاعران وبلاگ نویس بپیوندم یا نه اما مثل همیشه این سال ها که تکنولوژی جای قابل توجهی بین مردم برای خودش باز کرده،باعث شد که من هم تسلیم این ابر قدرت دهه ی هشتاد بشم. درهر حال امروز تولد من مجازیه ولی پیش از این که بهم تبریک بگید تأسف من رو پذیرا باشید به این خاطر که ناچار هستید اشعارم رو بدون شنیدن صدام بشنوید. مهربان بمانید
| Design By : Pichak |

